روزى
مرد ثروتمندى دست پسر بچه كوچك خود را گرفت و به تماشاى روستايى برد تا
نشان دهد روستائيان با چه فقر و مشكلاتی زندگى مىكنند تا او قدر زندگىاى
را كه دارد بداند. مرد و پسرش به روستا رفتند و يك شب را در خانه به ظاهر محقر يك خانواده روستايى به سر كردند. فرداى آن روز كه روستا را ترك مىكردند، در حال بازگشت، پدر از پسرش پرسيد: خوب، پسرم ديدى روستائىها چگونه زندگى مىكردند؟ پسر گفت: آرى. پدر از پسرش پرسيد: متوجه شدى زندگى آنان چه حال و هوائى داشت؟ پسر گفت: آرى. پدر از پسرش پرسيد: خوب، حالا نظرت چيست؟ پسر در جواب گفت: تفاوت فوقالعاده زيادى بين زندگى ما و آنها وجود دارد. ما در وسط خانه حوضى با يك فواره كوچك داريم، آنها در کنار خانهشان يك رودخانه بيكران و پرخروش دارند. ما در اطاقهايمان فانوسهاى طلائى و نقرهاى بر ديوار آويزان كردهايم آنها يك آسمان ستاره و بينهايت فانوس زيبا دارند. ديوار خانه ما محدود ولى ديوار باغ آنها تا بينهايت ادامه دارد. چقدر خوشحالم پدر كه مرا به آنجا بردى، متشكرم پدر. تو به درستى به من نشان دادى ما چقدر فقيريم.
+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور ۱۳۹۲ ساعت توسط منتظر حسين آبادي / ناصر استادرحیمی
|
بس قصّه که بر خلق شمردم ز غمت بس قصّه که زیر خاک بردم ز غمت گر شادی تو در غم این مسکین است تو شاد بزی که من بمردم ز غمت ************************ در کوی نیک نامان ما را گذر نباشد گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را ××××××××××××××××××× دستِ من و تو نیست اگر نوکرش شدیم
خیلی حــســیــن زحمتِ ما را کشیده است !
******************************* ما را برای نوکریت افریده اند دنیا بدون سینه زدن لذتی نداشت ************************ هر که نوکـــر به کسی گشت، همــان نوکر مانـــد !!! هر کســـــی نوکــر دربـار تو شد آقــــــــــــــــا شد ... ************************************** نفس بده که نفس پای این علم بزنم نفس بده که فقط از حسین دم بزنم سرم فدای قدمهات آرزو دارم که سرنوشت خودم را بخون رقم بزنم