X
تبلیغات
کشکول درد
دردهاي دل نسلی را میگویم که صدای راویان فتح دلها و آسماناها را شنیدند و سوختند
 قیصر کجایی .. ؟

سرا پا اگر زرد و پژمرده‌ایم
ولی دل به پاییز نسپرده‌ایم

چو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده‌ایم

اگر داغ دل بود ما دیده‌ایم
اگر خون دل بود ما خورده‌ایم

اگر دل دلیل است آورده‌ایم
اگر داغ شرط است ما برده‌ایم

اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده‌ایم

گواهی بخواهید: اینک گواه
همین زخم‌هایی که نشمرده‌ایم

دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده‌ایم

|+| نوشته شده توسط منتظر حسين آبادي / ناصر استادرحیمی در شنبه دوم دی 1391  |
 چیزی دیگه ندارم بگم ...

|+| نوشته شده توسط منتظر حسين آبادي / ناصر استادرحیمی در سه شنبه بیست و یکم آذر 1391  |
 !!!

دخترک پای اتاق عمل با چشمای لرزون به پرستار نگاهی کرد و گفت:
من بابام پول نداره،میشه قبل از عمل بمیرم...؟

|+| نوشته شده توسط منتظر حسين آبادي / ناصر استادرحیمی در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391  |
 كفش ...
پسرک جلوی خانومی را میگیرد و با التماس میگوید
خانم! تو رو خدا یه شاخه گل بخرید
زن در حالی که گل را از دستش میگرفت
نگاه پسرك را روي كفش هايش حس كرد
چه كفش هاي قشنگي داريد
... ......زن لبخندي زد و گفت:

برادرم برايم خريده است.
دوست داشتي جاي من بودي؟؟
پسرك بي هيچ درنگي محكم گفت : نه !
ولي دوست داشتم جاي برادرت بودم
تا من هم براي خواهرم كفش مي خريدم.
*چقدر خود را در برابر عظمت نگاه پسرك كوچك و خوار ديد
|+| نوشته شده توسط منتظر حسين آبادي / ناصر استادرحیمی در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391  |
 همه روزه روزه بودن...

دیـشـب گـرسـنـه بـود دخـتـری کـه مُـرد ...

چـه آسـان بـه خـاک پـس دادیـمـش ؛
و
هـمـسـایـه اش ، زیـارتـش قـبـول ...
دیـشـب از سـفـر رسـیـد ...
مـکـه رفـتـه بـود!!!....
اینجاست که این شعر معنا پیدا میکنه....
.
همه روزه روزه بودن...همه شب نمازکردن...همه ساله حج نمودن...سفرحجازکردن...به مساجدومعابد همه اعتکاف جستن...زملاهی و مناهی همه احتراز کردن....به خدا هیچکس را ثمر انقدر نباشد ...که به روی نا امیدی در بسته باز کردن.

|+| نوشته شده توسط منتظر حسين آبادي / ناصر استادرحیمی در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391  |
 عادت ...

عادت می‌کنیم

به اعتصاب غذای ناخواسته
وقتی …
بابا نان ندارد !

|+| نوشته شده توسط منتظر حسين آبادي / ناصر استادرحیمی در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391  |
 کاش ...
کـاش در کودکـــــــی می ماندیم . . .
جایی که تنها تلخـــــی زندگـــیمان شربت تَبمــــــان بود

|+| نوشته شده توسط منتظر حسين آبادي / ناصر استادرحیمی در سه شنبه بیست و سوم آبان 1391  |
 يك لقمه نان حلال... !!
نان حلال خيلي خيلي خوب است. من نان حلال را خيلي دوست دارم. ما بايد هميشه دنبال نان حلال باشيم. مثل آقا تقي. آقاتقي يك ماست‌بندي دارد. او هميشه پولِ آبِ مغازه را سر وقت مي‌دهد تا آبي كه در شيرها مي‌ريزد و ماست مي‌بندد حلال باشد. آقا تقي مي‌گويد: آدم بايد يك لقمه نان حلال به زن و .
بچه‌اش بدهد تا فردا كه سرش را گذاشت روي زمين و عمرش تمام شد، پشت سرش بد و بيراه نباشد.

دايي من كارمند يك شركت است. او مي‌گويد: تا مطمئن نشوم كه ارباب رجوع از ته دل راضي شده، از او رشوه نمي‌گيرم. آدم بايد دنبال نان حلال باشد. دايي‌ام مي‌گويد: من ارباب رجوع را مجبور مي‌كنم قسم بخورد كه راضي است و بعد رشوه مي‌گيرم!
...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط منتظر حسين آبادي / ناصر استادرحیمی در یکشنبه چهاردهم آبان 1391  |
 انشا...

انشام دوباره بیست بابای گلم!
موضوع: (کسی که نیست) -بابای گلم-
دیشب زن همسایه به من گفت: یتیم
معنای یتیم چیست بابای گلم!
من منتظرم عزیزم!حتما" برگرد

از این سفر دراز لطفا" برگرد
دعوت شده ای به مدرسه،باباجان!
یک لحظه فقط بیا و فورا" برگرد

|+| نوشته شده توسط منتظر حسين آبادي / ناصر استادرحیمی در جمعه بیست و چهارم شهریور 1391  |
 حکـــــــــــــــــــــایت من…
حکـــــــــــــــــــــایت من…
حکایت کسی بود که عاشق دریا بود اما قایقـــــــــــــــــــــی نداشت…
دلباخته سفر بود اما همسفـــــــــــــــــــــر نداشت…
حکایت کسی بود که زجر کشید اما ضجـــــــــــــــــــــه نزد…
زخم داشت اما ننالیـــــــــــــــــــــد…
گریه کرد اما اشک نریخـــــــــــــــــت…
حکایت من حکایت کسی بود کـــــــــــــــــــــه…
پر از فریاد بود اما سکوت کرد تا همه ی صداها را بشنـــــــــــــــــــــود… !!

|+| نوشته شده توسط منتظر حسين آبادي / ناصر استادرحیمی در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391  |
 " علــــــــــم بهتر است یا ثـــــــــروت "
گریه های مادرش...
تن فروشی های خواهرش....
شکم گرسنه ی خودش.....
دستهای پینه بسته ی پدرش.....
همه از بی پولیست......
چگونه بگوید در مدرسه....
...." علــــــــــم بهتر است یا ثـــــــــروت "....!!!
|+| نوشته شده توسط منتظر حسين آبادي / ناصر استادرحیمی در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391  |
 خيمه‌...

|+| نوشته شده توسط منتظر حسين آبادي / ناصر استادرحیمی در پنجشنبه دوم شهریور 1391  |
 چسب زخم...

|+| نوشته شده توسط منتظر حسين آبادي / ناصر استادرحیمی در جمعه سیزدهم مرداد 1391  |
 رمضــــان
مـــردم کشــورم به بهشــت خــواهند رفت !

چـــراکه ...

هر دوازده ماه ِ ســال شـــان رمضــــان است !!!

|+| نوشته شده توسط منتظر حسين آبادي / ناصر استادرحیمی در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391  |
 مهمونیه خدا
 
دختره تو وبلاگش پست گذاشته :

حالا که مهمونیه خداست موندم چی بپوشم!
|+| نوشته شده توسط منتظر حسين آبادي / ناصر استادرحیمی در یکشنبه هشتم مرداد 1391  |
 گنبد طلا

بالم شکسته بود و هوایی نداشتم
از دست روزگـــار رهـــایی نداشتم
بیهوده نیست عاشق گنبد طلا شدم
مشـــهد اگر نبود که جایی نداشتم

|+| نوشته شده توسط منتظر حسين آبادي / ناصر استادرحیمی در یکشنبه هشتم مرداد 1391  |
 قــهــرمــانِ

قــهــرمــانِ زنـدگيــه مـن آن شیـــر دختـــر ایــرانیــست کــه در آبِ یــخ زده ظــرف میــشویــد بـدون هيــچ گــِـلـايـه اي از ايـن زنــدگــي لعـنـــتــي ..

|+| نوشته شده توسط منتظر حسين آبادي / ناصر استادرحیمی در جمعه ششم مرداد 1391  |
 بدون شرح

|+| نوشته شده توسط منتظر حسين آبادي / ناصر استادرحیمی در جمعه ششم مرداد 1391  |
 !!

قربانیه کدام گناه شدی !!!!

|+| نوشته شده توسط منتظر حسين آبادي / ناصر استادرحیمی در جمعه ششم مرداد 1391  |
 درود بر شرفت

پدرش نمیتونست براش بخره !
.
.
تو مدرسه بچه ها همیشه مسخره اش میکردن
.
.
...
و همیشه یک پاسخ میداد:
درسته پاره اس، عوضش توش خیلی راحتم . . .

|+| نوشته شده توسط منتظر حسين آبادي / ناصر استادرحیمی در جمعه ششم مرداد 1391  |
 گفت: دارم میمیرم ...
اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه ,,,

گفت :حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
...

گفت: من رفتنی ام

گفتم: یعنی چی؟

گفت: دارم میمیرم

گفتم: دکتر دیگه‌ای رفتی، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.

گفتم:
...

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط منتظر حسين آبادي / ناصر استادرحیمی در جمعه ششم مرداد 1391  |
 ما و خدا...
دانشجویی به استادش گفت:

استاد اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم ان را عبادت نمی کنم.

استاد به انتهای کلاس رفت و به ان دانشجو گفت : ایا مرا می بینی؟
...

دانشجو پاسخ داد : نه استاد ! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.

استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت : تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید !
|+| نوشته شده توسط منتظر حسين آبادي / ناصر استادرحیمی در جمعه ششم مرداد 1391  |
 سرتـــو بــالــا بـگیـــــــــر مـــــَـــــرد ..!
داری اشک میریزی مرد؟!! مــَـرد سرتو بالا بگیر! از چی‌ خجالت میکشی؟

سرتـــو بــالــا بـگیـــــــــر مـــــَـــــرد ..!

|+| نوشته شده توسط منتظر حسين آبادي / ناصر استادرحیمی در سه شنبه سیزدهم تیر 1391  |
 تورم
دیگر خبری از تورم نیست !
من شعرهایم را می فروشم
دخترک هفت ساله
گل هایش را می فروشد ...
... آن مرد چهل ساله، کلیه اش را
...
|+| نوشته شده توسط منتظر حسين آبادي / ناصر استادرحیمی در پنجشنبه هشتم تیر 1391  |
 از چی بگم...

 

|+| نوشته شده توسط منتظر حسين آبادي / ناصر استادرحیمی در شنبه سیزدهم خرداد 1391  |
 فقر و دیگر هیچ

فقر

|+| نوشته شده توسط منتظر حسين آبادي / ناصر استادرحیمی در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391  |
 سیگار...

سیگار

گفت:اينقدر سيگار نكش ميميري. . .

گفتم:اگه نكشم ميميرم. . .

گفت:اگه بكشي با درد ميميري. . .

گفتم:اگه نكشم از درد ميميرم. . .

گفت:هواي دودي جلوي درد رو نميگيره. . .

گفتم:هواي صاف جلوي مرگو ميگيره؟. . .

يه كم نگاهم كرد و گفت:بكش. . .

|+| نوشته شده توسط منتظر حسين آبادي / ناصر استادرحیمی در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391  |
 با آرزود بهبودی روز افرزن برای همه بیماران سرطانی

از بس که درد مي کشي و دم نمي زني
حتي خدا به صبر تو تبريک گفته است
خورشيد اگر هنوز درخشنده مانده نيز
نام تو را درين شب تاريک گفته است

|+| نوشته شده توسط منتظر حسين آبادي / ناصر استادرحیمی در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391  |
 چی بگم

حلالمون کنید ...

|+| نوشته شده توسط منتظر حسين آبادي / ناصر استادرحیمی در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391  |
 در گمنامی هم مشترکیم تو پلاکت را گم کرده ای و من هویتم را...

راه باز است معبر ها همه پاک شده اند ، لا به لای سیم خاردارها پلاکها چشمک میزنند و شهدا هنوز ایستاده اند و با سر انگشت وفا نقطه ی رهایی را نشان میدهند خط هنوز شکسته نشده است ، کوله پشتی بسیجی ها لب خاکریز نشسته است . فرمانده فریاد میزند : سنگر را بکن ای برادر ، امروز هم روز جنگ است امروز اما قلم ها سر نیزه های تفنگ است امروز میدان معنا خود عرصه ی کارزار است هر واژه ای یک گلوله ، هر جمله ای یک تفنگ است قلم هایی به عدد اراده ها ... باید دست به کار شد اینجا مجنون است، جزیره ی عاشقان ، صدای فرمانده از لابلای نیزارها تا اعماق تاریخ میرسد: «اگر ماندید، بنویسید ، حقانیت و مظلومیت این بچه ها را »

نویسندگان وبلاگ خادمالشهدا ...

|+| نوشته شده توسط منتظر حسين آبادي / ناصر استادرحیمی در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391  |
 
 
بالا